balal
ایناز. بلال خورمون در 4 ماهگی باغ باباجون ...
نویسنده :
مادر ایلیا و ایناز
15:02
نوروز 92تا نوروز 93
نوروز92 ما از بابا جدا بودیم و پیش بابایی سال رو تحویل نکردیم بابا جان عسلویه بود موقع سال تحویل و ما نجف اباد پیش باباجون مامان جونی و دایی علی و زندایی و سنا جون راستی از سنا نگفتم :سنا هم دختر داییت که 5ماه از تو کوچکتره .تو خیلی خیلی اونو دوست داری البته اگه حسادتای کوچولوت رو کنار بزاریما. . . . بیچاره اون شده کتک خور تو .گاها خیلی میزنیش و گاها هم بدون اون چیزی نمیخوری.عزیز دل مامان و بابا تمام وسایل اونو برمیداری میگی مال انازه اونم میگه باشه خلاصه اینکه ما خونه تبریز رو دادیم کرایه و اسباب کشی کردیم پارسیان .قبلا وسایل نبرده بودیم ولی تیر ماه بردیم .30خرداد بود که رفتم ازمایش و خبری شنیدم نمیدم بگم خوشحال ...
نویسنده :
مادر ایلیا و ایناز
15:55
11ماهگی و راه افتادنت
روز 1دی ماه 91 خواستیم بریم تبریز چون مجبور شدیم از تهران بریم و از اونجا بریم اصفهان توی فرودگاه دست بابایی رو گرفته بودی و فقط راه میرفتی تا اینکه بعد از یک ساعت که خیلی خسته شدی گفتیم حتما میخوای بشینی ولی . . . بلاچه دست بابا رو ول کردی شروع به راه رفتن کردی .خیلی ناز بودی لحظه خیلی شیرینی بود جیگرم از اون به بعد تا 9شب راه رفتی و میخندیدی وقتی رسیدیم تبریز سینا پسر عمو جانت رو که دیدی 2دقیقه باهاش بازی کردی و یه کتک و چنگ به سینا زدی و خوابیدی فرداش که سید حسین پسر عمه ات رو که دیدی اصلا نمیشناختیش بعد از چند روز کتک کاری و شیطونی. اینقد باهاشون جور شدی و بازی میکردی ...
نویسنده :
مادر ایلیا و ایناز
15:51
دیش چی . . . ??????
حتما میپرسی دیش چی یعنی چه .?دختر خوشگلم تو به نقاشی می گی دیشچی .یه کلمه که زاده فکر خودت بوده .خیلی قشنگ نقاشی میکشی از 1سال و نیمگی که مداد شمعی برات گرفتم ادمکایی با مفهوم و مشخص میکشیدی بطوریکه همه کیف میکردن و میگفتن خیلی عالیه.قبل از 2سالگیت و قبل از اینکه ایلیا به دنیا بیاد و من بیشتر وقتم رو روی اموزش تو صرف میکردم نقاشیت ادمک رو کشیدی و درخت و سیب شعر چشم چشم دو ابرو رو که میخونی ادم میخوام درسته بخورتت اینقدر شیرین میخونی اصلا تو نقاشی کردن کاری با من نداری و واسه خودت میکشی حتی در ودیوارم رنگ نمیکنی .البته اگه چشمت نزنم.قربونت برن مامان کلا دختر با فهمی هستی خیلی دوست داریم عزیز دلم .شاید نتونم با کلمات بازی...
نویسنده :
مادر ایلیا و ایناز
15:39
عکسای 25فروردین
پیشی مامان . . . . عروسکم . . خانومم. . . . اینم یکی دیگه توی باغ ای دو تا گل . . ایلیا مردی شده برا خودش نگا. . . ...
نویسنده :
مادر ایلیا و ایناز
0:06
مادر تو بهترینی
برای تو مینویسم ای مهربانترین فرشته خدا بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم صبر و مهربانی تو را چگونه در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم ان زمان که خط خطی های بیقراری هایم را با مهرو محبتت پاک میکردی و با صبر و بردباری کلمه به کلمه ی زندگی را برایم دیکته میکردی خوب به خاطرم مانده است و من باز فراموش میکردم محبت تشدید دارد در تمام مراحل زندگیم قدم به قدم من امدی.بارها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی اری از تو اموختم حتی در سختترین شرایط امید راهرگز از یاد نبرم ...
نویسنده :
مادر ایلیا و ایناز
16:26










