ایلیاایلیا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
اینازایناز، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره

ایناز و ایلیا 90-92

اینازتمام زندگی مایی

سلام عشقم . . . الان که نشستم دارم اینارو مینویسم تو با مامانجون و بابا جون رفتی گردش و پارک منم توی خونه با ایلیا نشستم تا یه کم وقت بیارم و بیام سراغ وبلاگتون .اخه خیلی روزا تند تند میرن و تر تند تند بزرگ میشی .حرفای شیرینت روز به روز بیشتر میشه و هی به خاطر میسپارم بنویسم که یادم نره  بزار بگم تو یک هفته چیا میگفتی و دل مارو با شیرین زبونیات میبردی  پریروز رفته بودی خونه دایی به سنا سر بزنی .وقتی دیدی سنا خوابه و یه بادبادک اونجا هست گفتی . .   خاله داداش ایلیا بادبادک میخواد گریه میکنع اینو ببرم براش ?. . . به قول خاله میگه اینقد خودت رو مظلوم گرفته بودی دلم سوخته .فرشته کوچولوی مامان دیروز ر...
16 خرداد 1393

ایلیا مامانی 4ماهت شده جگرکم

خوشگلم مامان امروز 7خرداد ماه صبح از خواب پا شدیم و رفتیم بهداشت برا زدن واکسنت .بابایی که مرخصی گرفته بود ،اخه تنهایی که نمیتونستم   حالا اینازم تو این وضعیت میگفت بریم پارک که البته به زبون خودش بریم لالی . . . بعد که رفتیم بهداشت دوباره گریه کرد که داداشم و جیز نزنین و خانم بهیار و میزد و از اتاق بیرون کرد . خلاصه اینکه تو خیلی ارومتر از ایناز بودی ،قربونت برم یه کم گریه کردی و خوابت برد .. عزیزم ایناز خیلی دوست داره خیلی خیلی گاها دلش میگیره ازت که چرا من تو رو شیر میدم و به اون کمتر توجه دارم ولی بهش حق میدم اخه خیلی تنهاست .همه کس و همبازیش تویی .توهم که هنوز کوچیکی ولی تو هم سریع عکس العمل نشون میدی و براش...
9 خرداد 1393

روزای خوب پارسیان

سلام بچه های گلم .اینجا که هوا دیگه گرم شده . . . .حتما گفتین چرا میگم روزای خوب !!!! اخه این روزا مامانجونی اومده پیشتون. .بعد از یک هفته بابا جون و دایجون علی و زندایی زهرا و سنا اومدن خونمون .این روزا انگار عروسینگته گلم .ایناز تو که اصلا تو پوست خوددت نمیگنجی .نمیدونی چیکار بکنی .اینقدر شوق داری و ورجه وورجه میکنی .با سنا گاه بازی و گاه دعوا میکنی و خوب همینم خیلی خوبه چند روز حسابی بهت خوش گدشته.دریا رفتیم و شنا کردی .خرید کردیم و . . .                ...
9 خرداد 1393

ایلیا جگرم تو عشق مامان و بابایی

سلام گل مامان و بابا ایلیا جان قربون چشمات برم که اینقدر معصومند .امروز تو برای اولین بار بلند بلند برا مامان خندیدی ،بدون اینکه قلقلکت بدم یا کار خاصی بکنم ،همینکع نگات میکردم اینقدر ناز بلند بلند برام میخندیدی ،دستات رو گرفتم و رو پاهات یه سر بلندت کردم ،اصلا لق نمیخوری جیگرم .وقتی ایناز خوابید چند تا عکس ازت گرفتم .ببین چقدر نازی اخه ،ملوسکم                     ...
20 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

سلام عزیز دلم .تو روز به روز شیرین تر میشی ،منم وقت ندارم براتون بنویسم ،همین الا داداش ایلیا رو به سختی خوابوندم الان هم که باید بیام پیش تو .. میری حمام برا خوذت           عزیزم تو خیلی نازی . . . .زبونت اینقدر شیرین شده ،شعر میخونی تند تند برام و همین الان لالایی با صدای بلند میخوندی تا داداش بخوابه اونم خوابش می اومد گریه میکرد اخ عصبانی شدی گفتی داداش کوچیک نمیفهمه من دوستش دارم و یکی محکم کوبیدی سرش و رفتی پا نقاشیات .تو خیلی قشنگ نقاشی میکشی .دیروز یه ادمک کامل کشیدی .نردبون و پله میکشی .بدون اینکه باهات کار کرده باشم خیلی قشنگ و با مفهوم میکشی&nb...
18 ارديبهشت 1393

خلاصه 2 سال به روایت تصویر

سلام مامانی عزیز دل مامان و بابا اول از همه سر بسته خاطراتت رو تو این دو سال مینویسم و بعد میرم سراغ خاطراتت با داداش ایلیا خوشگلم وقتی به دنیا اومدی 3 کیلو و850 گرم وزنت بود یه دختر تپولوی ناز ناز .قدت هم 51سانتی بود.جز قد بلندا بودی اخه بابایی هم خیلی قد بلنده البته خیلی هم خوش تیپ.تو هم که کپ بابات شدی.قربونت برم هیچ کس بخاطر راه دوری و فاصله زیاد بین تبریز و اصفهان نتونستن بیان ببینندت.کمی ناراحت شدیم ولی بعدا بهشون حق دادیم. نوروز سال 1391 نوروز خیلی خوبی بود چون اولین عیدی بود که من و بابا با هم پای سفره هفت سین بودی البته تبریز بودیم.حدود یک هفته تبریز بودیم و بعد اومدیم اصفهان البته نجف ابادش. چند روز موندیم و بابا با...
18 ارديبهشت 1393