خلاصه 2 سال به روایت تصویر
سلام مامانی عزیز دل مامان و بابا
اول از همه سر بسته خاطراتت رو تو این دو سال مینویسم و بعد میرم سراغ خاطراتت با داداش ایلیا
خوشگلم وقتی به دنیا اومدی 3 کیلو و850 گرم وزنت بود یه دختر تپولوی ناز ناز .قدت هم 51سانتی بود.جز قد بلندا بودی اخه بابایی هم خیلی قد بلنده البته خیلی هم خوش تیپ.تو هم که کپ بابات شدی.قربونت برم هیچ کس بخاطر راه دوری و فاصله زیاد بین تبریز و اصفهان نتونستن بیان ببینندت.کمی ناراحت شدیم ولی بعدا بهشون حق دادیم.
نوروز سال 1391
نوروز خیلی خوبی بود چون اولین عیدی بود که من و بابا با هم پای سفره هفت سین بودی البته تبریز بودیم.حدود یک هفته تبریز بودیم و بعد اومدیم اصفهان البته نجف ابادش. چند روز موندیم و بابا با کلی دلتنگی رفت سر کار و ازمون جدا شد. تا 2هفته باید صبر میکردیم تا بابایی از عسلویه می اومد .وقتی می اومد من دیگه انگار نیستم فقط تو وبابا با هم بازی میکردین.ایناز جون .نفسم ،تو تمام زندگی مایی


نوروز 91از عید دیدنی اومده بودیم .تو 2ماهت بود


قیافش رو نگاه

خودت گلی خوشگلم

به چی فکر میکنی


از ماسه ها بدت اومد عزیزکم

عروس شدی ملوسکم

گلارو میخوای چنگ کنی

اخر گرفتیشون


توت خشک میخوای?

برشون دار الان که رسیدی بهشون

اینم وسیله خواب تو . . . یه پتو و یه طناب ساده .که همه جا باید میبستیم تا توش بخوابی

یادمه از بس کیف صندلی رو کردی یک ربع نشستی توش .تعجب داره از تو !!!

پشت پرده و زیر میزا دالی میکردی

حالا یه دونه چمن عیبی نداره بخور!

مهمونی و اش دندونیت .اول شهریور ماه 91.بعد از زلزله تبریز

چشمات خوابشون میاد .اومده بودیم پارسیان .تنها شده بودی

تا اینکه دوستت مهتا رو پیدا کردی

اینم گریه هایی که نمیشد ارومت کرد


همه چیز رو بخور اما کلید رو نه . .

هی میافتادی زمین .تازه راه افتاده بودی .قربون پاهات بشم

اینجا میگفتیم چشماش رو . . . .قیافت و اینطوری میکرذی



دم در شرکت بابا منتظریم بیادش.بیااااااااااا . .

باغ لاله ها چشمه دیمه.اینجا بود که خبر بارداریم رو گرفتم تلفنی از ازمایشگاه

چیه مامان .گله?خودت گلی جیگرم



ابشار سمیرم تیر ماه 92که داشتیم از نجف اباد میرفتیم عسلویه

نکن مامان به زور بوسش نکن اخه . . .

افرین به این میگن غرور دخترونه نسبت به پسر عمو

ایناز و سید حسین و سینا








خلاصه 2 سال به روایت تصویر 
