ایلیاایلیا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
اینازایناز، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره

ایناز و ایلیا 90-92

شیرین زبونیای پسر و دخترم

خوشگلای من  هر روز که بزرگتر میشید خوشحالم که دارید صحیح و سالم پا به عرصه زندگی میزارید . . . ولی از طرفی ناراحتم . دلم برا زبون ریختناتون تنگ میشه  شما دوتا خییییییلی شیرینید اخه . امروز دلم میخواست چند تا از چیزای با نمکی که گاها میگید رو بنویسم .میترسم یادم بره .اخه یه وقتایی یادم میره . دیروز ایلیا توی ماشین واسه خودش داشت حرف میزد گفت کثاااااافت .من با اخم برگشتم نگاهش کردم اونم گفت مامان حرف بدی نزدم که .منظورم اینه که کثیفه نرفته حموم  ایناز میگه مامان هوا سرده ما نمیریم تو حیاط میگم پس کجا میرید زنگای تفریح میگه تو اوتل (هتل) میگم هتل ؟؟؟؟؟ بعد میگه نه اشتباه گفتم ساحل  در کل منظورش سالن بود که ...
10 بهمن 1396

اول مهر دخترم

  اولین روز مدرسه دخترم     لحظه خدافظی با بابایی برای رفتن به مدرسه      دخترم ورزش  یه عکس یادگاری از مسافرت تبریز .مهر ۹۷     یه عکس کامل از تمام زندگی من .خانواده من .نفسای من  مهر ۹۶     ...
13 دی 1396

عید سال ۱۳۹۶

سلااااااام  گلای من  امروز ۲۲ فروردین سال ۱۳۹۶ هست که من و ایلیا خان خسته و کوفته از باغ اومدیم خونه و ایناز خانم هم قرار با ماشین مامانجون و بابا جون بیادش  نشستم پا گوشی و تصمیم گرفتم با زبان خودم بشینم و برا شما دو تا براتون مرور خاطرات کنم  امسال بابا علی روز ۲۶ اسفند سال ۹۵ رفت سر کار و طبق معمول قرار شد تا دو هفته بعد بیادش و ما سال جدیدمون رو و بدون حضور بابا تحویل کنیم  بلاخره با کلی ذوق و شوق و تلاشش برا اوردن عید به خونه سال رو خونه مامانجون تحویل کردیم و عیدی گرفتیم همگی از بزرگتر ها  روز اول عید اقاجون و عمو حسین از تبریز برامون از تبریز مهمون اومدند تا اینکه روز هشتم فروردین بابا علی از ...
22 فروردين 1396

سفر تبریز اردیبهشت 95

 سلاااام  عزیزان من چند وقت درگیر بودم .نیومدم به وبلاگ .کلی حرف دارم .امروز 15 خرداد 95 .یک ماه پیش رفتیم تبریز و حدود 3 هفته اونجا بودی .خوش گذشت .هوا عااالی .ایلیا جتن که زبون باز کردی و فقط حرف میزنی و کل کل مبکنی و ساز مخالفت میزنی .اینقدر شیرین و خوش خلقی .همیشه هم خندونی .قربونت برم درد سرا و شیطنتای خودتو داری مثلا الان یک هفته است از پوشک بر داشتمت هنوز هیچی نمیگی که جیش دارم   خدای من . . . کاشکی میشد تمااام حرفای شما رو لحظه به لحظه نوشت همین الان میگی مامان یه لحظه بیا .من دفتم سر کمدت وایسادم یه چارپایه کوچولو دم در گمد گزاشتم براتون میگی مامتن برو روش تا بژژژرررگ بشی .رفتم روش .میگی اون ماشینو بده . فدا...
15 خرداد 1395

سفر مشهد مهر 1394

عزيزم  الان که خوب فکر ميکنم چهار ماهى هست نيومدم سراغ وبلاگتون  ولى خب سرم خيلى شلوغ بود نشد .ببخشيد .گلاى من من عذر ميخوام .اما سعى ميکنم تا جايى که يادمه همه رو بگم براتون . اول از زبون باز کردن اقا ايليا . . .  . .  جيگر ما زبونش بعد ا يک سال و هشت ماه باز شد  قربونت بوم .همين الان بهت ميگم بريم . . .؟شما ميگى نليم . . .  مامان و بابا و دد و به به و اينا رو از چند وقت پيش بلد بودى ولى يه هو از توى سفر مشهد مون تو هتل که گوشى رو برداشتى و گفتى الوووو زبون ناز نازى و شيرينت باز شد.روزى يه کلمه حتى دو تا ميگى .امروز گفته نه نه عيبه  به بابايى ميگى بابا على بيلا .يا کلمه بد رو خيلى تکرار ميکنى...
23 مهر 1394